تبليغاتX
دختری از جنس الماس
خبری نیست خبری نیست مثل امشب که شبی نیست

اومده دیگه جون و عمرم بینمون فاصله ای نیست

عاشــــــــــــــــــــــــــــقتم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

تازگی ها  خیلی چیزها فرق کرده

یه روز انقدر بهش نزدیکم یه روز کلی ازش دورم

خسته شدم از صبر کردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

نمیدونم چرا تازگی ها انقدر حساس شدم

وقتی سر موضوع کوچیک بهش راستش را نگفتم مریض شدم و کارم به بیمارستان کشید

وقتی بهم سرم زده بودن توی خواب و بیداری اسمش را میگفتم و وقتی بیهوش شدم فقط صورتاون را میدیدم

تحمل این را ندارم که از دستم ناراحت بشه

خیلی دلم براش تنگ شده ۵ روزه ندیدمش

انگار همین دیروز بود که توی ساختمان آ اس پ رفتم واسه مصاحبه و توی راه پله زمین خوردم و از این وحشت داشتم که من را با اون وضع ببینه

چی شده ؟

چرا رویاهام دارن کم رنگ میشن ؟

یعنی مقصر منم ؟

کی میخواد تو را از من بگیره ؟

از وقتی به دنیا اومدم تنها بودم اما الان با اینکه با من نیست احساس میکنم امید زندگیم شده

وقتی از دستم ناراحت بشه دلم میخواد زمین باز بشه ومن برم توش

قلبم خیلی تند میزنه

یه سال شد که من میرم و اون نمیاد

دارم خسته میشم اما نمیخوام از دست بدمش

خدا جون چی میشه اگه فردا بیادش ؟

من فقط همین را ازت میخوام و هیچ چیز دیگه ای نمیخوام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

نمیدونم از کجا شروع کنم

نمیدونم اگه بنویسم حالم بهتر یشه یا نه

دلم گرفته ....

آخه یه روز میبینی به چیزی که دلبستی خیلی نزدیک شدی بعدش میبینی که انگار هرچی نزدیکتر میشی ازش دورتر میشی

همه به من میگن صبر کن درست میشه

آخه پس کی ؟ تا کی باید صبر کنم

دیشب خواب بابا احمد را دیدم درست یادم نیست اما انگار از یه چیزی ناراحت بود

کاش بهم میگفت و من را از این صحرایی نا امیدی نجات میداد

یعنی چرا ناراحت بود ؟

یا شاید من خوابم را درست یادم نیست و اون خوشحال بوده

دلم میخواد راز دلم را به یه نفر بگم اما کی آخه ؟؟؟

خدایا چرا انقدر دلشوره دارم ؟

چرا فکر میکنم قراره یه چیزی اتفاق بیافته و منم باعث اون هستم ؟

خدا جون احساس میکنم کاسه صبرم داه لبریز میشه تو که میدونی من کیم تو که میدونی من تنهام  تو که میدونی جز تو کسی رو ندارم چرا یه لحظه منو نگاه نمیکنی ؟

دیگه دارم به خوم شک میکنم آخه حرفامو نمیفهمه کسی من که دسته دلمو رو میکنم چرا دنیامو نیمفهمه کسی

میگن وقتی آدم میره پیش امام رضا دست خالی برنمیگرده اما انگار امام رضا یا منو دوست داره یا اصلا منو ندیده که حاجتم را نمیده ...

اونقده دلشوره دارم که نمونده شور و حالی کاش منم مثل تو بودم میزدم به بیخیالی

با اینکه هر روز جلوی چشمه اما انگار صدها کیلومتر ازش دورم

خدا جون قسم میدمت امید منونامید مکن ... هیچی جز این نمیخوام ازت هیچی

یا الرحمن و یا الرحیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

اگر پر گناهی بگو یا حسین

 


اگر قعر چاهی بگو یا حسین


اگر بی پناهی بگو یا حسین


یــا حســــــیـــــــن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

خیلی وقت بود که حوصله این را نداشتم که بیام و وبلاگم را آپ کنم

یا بهتره بگم حوصله هیچ چیز و هیچ کسی را نداشتم

چهارشنبه صبح بود که برگشت ایران خیلی خوشحال بودم اما انگار ته دلم یه چیزی بود که خوشحالی منو از من میگرفت

دیگه طاقت این که اون فکر مزاحم بخواد تنها خواسته من را از من بگیر نداشتم

یاد ضامن آهو افتادم و به اون پناه بردم

متاسفانه هواپیما اصلا جای خالی نداشت اما هرجوری بود باید میرفتم مشهد مگر نه میمردم

بالاخره تصمیم را گرفتم و با اتوبوس راهی شدم

توی راه فقط اسمش را صدا میکردم و با یادش آروم میگرفتم

یا امام رضا یا ضامن آهو یا غریب الغربا خودت آرومم کن

بعد از ۱۴ ساعت توی راه بودن به مشهد رسیدم

وقتی تاکسی خیابون امام رضا را میومد پایین تا به هتل برسم چشمم که به گنبد طلاییش افتاد اشک توی چشمام جمع شد

خیره شده بودم و از ته دلم خواسته ام را ازش خواستم

آروم شدم دیگه از اون دلشوره که میخواست رویام را از من بگیره خبری نبود که هیچ انگار یه نور امید هم توی وجودم شکل گرفته بود

شب شد همه واسه نماز جماعت راهی حرم بودن و من برای کمی آرامش و درد دل با ضامن آهو

توی دلم میگفتم کاش منم اون آهویی بودم که ضامنش شدی تا برگرده

راه را تا حرم پیاده رفتم وقتی نزدیک شدم دوباره اشک توی چشمام حلقه زد

یا امام رضا تو را به پسرت امام جواد قسم میدم منو بی جواب برنگردون

داخل شدم ، انگار واقعا یه تیکه از بهشت بود

خیلی شلوغ بود دلم میخواست برم یه جای خلوت و گریه کنم

همه آماده بودن که نماز را شروع کنن

رفتم و از صحن آزادی وارد یه رواق شدم خلوت بود و آروم

یه گوشه نشستم و زیارت عاشورا خوندم

اصلا توی حال خودم نبودم اشکگ از چشمام میریخت و من زیر لب خواسته ام را از آقا میخواستم

خیلی بهتر شده بود حالم اومدم بیرون ، چشمم به کبوتر ها افتاد که چجوری به امام رضا پناه آورده یودن

خوش به حالشون

رفتم و کمی دور حوض نشستم

چشمم به گنبد طلایی بود

یاد یه شعر افتادم

دوست دارم صدات کنم تو هم منو صدا کنی

آقا من قربونتم آخه من مهمونتم

وقتی میخواستم از محوطه حرم خارج بشم برگشتم و به آقا سلام دادم ، اشکام را پاک کردم و راه افتادم

چقدر دل کندن سخته

................

سفر من یه سفر یک روزه بود اما بیشتر از این ها برای من ارزش داشت

هنوز به مراد دلم نرسیدم

هنوز چشم انتظارم و منتظر گوشه چشمی ار طرف آقا

یا ضامن آهــــــــــــــــــو

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 



باز کن چشمان خود را
بازگو
تو به دختر بچه ای
دل بسته ای


بچه که بودم،وقتی میخواستم با کسی دوست بشم بهش عروسکم یا مثلا بادکنکمو تعارف میکردم که اگه دوس داره باهاش بازی کنه،یادم نمی یاد چی بهش میگفتم و چی میشنیدم،فقط خوب یادمه که اینجوری با خیلیا دوست میشدم...اون زمانا همه حاضر بودن در ازای چند دقیقه بازی کردن با یه عروسکه ساده یا یه بادکنک یه عمر باهات دوس باشن


چهارده سال گذشته حالا توی دستم به جای بادکنک وعروسک دلمو گرفتم....ولی جرات نمیکنم دلمو به هر کسی تعارف کنم چون ،نه این ادما اون ادمای صادقه چهارده سال پیشن...نه دله من بازیچه ست...اینجوری نمیشه ،فردا باید برم چند تا بادکنک بخرم



راستی تو بادکنکه چه رنگی دوس داری؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

الان ایکاش نزدیک ِ تو بودم

تو این راه ِ مه آلود ِ شمالی

با این آهنگ دارم دیوونه میشم !

پر از بغضم .. فقط جای تو خالی..

_

ما با هم تا حالا دریا نرفتیم ...

از اون خونه .... از این دنیای خودخواه.....

تو رو شاید یه روزی قرض کردم !

به اندازه ی یه سفر ِ کوتاه

_

تو مغروری ... نمی ذاری بفهمم

که احساست به من تغییر کرده

دلت از آخرین باری که دیدی م

توی آغوش ِ سردم   گیر کرده !

_

چه خوبه پیرهن ِ منو بپوشی!

بهم تکیه کنی تا خسته می شی

تا بارون بند می یاد بمونی پیشم..

تو اینجوری به من وابسته میشی!!

 

میخوام تو آینه ها بهتر از این شم!

نگاه ِ من نوازشم بلد نیست!

به خاطر ِ تو التماس کردم

با لبهایی که خواهشم بلد نیست!

 

میخوام محکم نگه دارمت این بار

تو که باعث دلتنگیم می شی

بلایی به سر خودم می یارم!

که به چشمای من تسلیم میشی !

 

شاعر : مونا برزویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

سلام به همه دوستان گلم

خوبین ؟

خدا را شکر

وای امروز چه بارون قشنگی اومد خدا جون مرسی

اما حیف اگه این بارون ادامه داشته باشه نمیتونم برم بالا پشت بوم واسه رصد شخص مورد نظر

خب حالا هرچی خواست خدا باشه همون میشه

دیشب شب عجیبی واسم بود رفته بودم و کلی خرید کرده بودم وقتی اومدم خونه دیدم مهمون داریم رفتم تو و دیدم که بـــــــــــــــــــــله قضیه نون و پنیر آوردیم دخترتون را بردیمه

اه اه اه پسره معلوم نبود از کدوم ده کوره ای اومده بود با مامانش خونه ما ، اصلا خونه ما را از کجا پیدا کرده بود

خلاصه اینجانب تا این وضعیت را دیدم همه شوق و ذوق خریدی که کرده بودم را از دست داده و شبیه مرده متحرک گشتم

حالا خوبه من دیر رسیده بودم و چایی شو کوفت کرده بود و لازم نبود که عروس بره چایی بیاره   ( دوستان ببخشید اینجوری حرف میزینمااااااا آخه یادشم که میافتم اعصابم خورد میشه )

خلاصه من رفتم با این پسرک حرف زدم و چیزی بهش گفتم که رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

الان بسی خوشحالم و در پوست خود نمیگنجم

مگه دستم به این آقا حســــــــــــام نرسه  کامپیوترم داره میمیره

جمعه والیبال هنرمندان هستش و برای عموم آزاده دوستانی که دوست دارن ساعت ۳۰/۱۶ خانه والیبال تهران باشن لطفا

خب من دیگه میرم

روز و شبتون بخیر

بای بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط محدثه جعفری  | 

امروز خیلی دلم گرفته بود داشتم کتاب شعر از یاد رفته استاد نواب صفا را میخوندم از یه شعر که توش بود خیلی خوشم اومد درباره امام علی هستش و یه جور احساس امیدواری به آدم میده اینجا میزارم شعر رو فقط نظر یادتون نره

 

هوا گشته چه خوشرنگ فضا گشته چه خوش بوی

چه شوری چه سروریست به هر برزن و هر کوی

 در این شادی یکدست در این عشرت یک روی

به هر جا مترنم بود حق حق و هوهوی

تو هم حق مددی گوی ز مولا مددی جوی

گر از حق خبرت هست علی جوی و علی گوی

اگر دل ببرت هست علی جوی و علی گوی

چو شوری به سرت هست علی جوی و علی گوی

در این شام طرب خیز در این بزم چو مینوی  

تو هم حق مددی گوی ز مولا مددی جوی

علی حامی مظلوم علی بار گرفتار

علی شیر خداوند علی حیدر کرار

 علی دشمن اشرار علی یاور اخیار

نصیبی اگرت هست از آن خلق و از آن خوی

تو هم حق مددی گوی ز مولا مددی جوی

 استاد اسماعیل نواب صفا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط محدثه جعفری  |